دوستان دهكده رويايي
نظر درباره ی دهکده رویایی
طراح قالب
Tebyan
يكي از بستگان خدا
سیم 1 1390 15:53

شب كريسمس بود و هوا، سرد و برفي.

پسرك، در حالي‌كه پاهاي برهنه‌اش را روي برف چابه‌جا مي‌كرد تا شايد سرماي برف‌هاي كف پياده‌رو كم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌كرد.

 در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري كه با نگاهش نداشته‌هاش را از خدا طلب مي‌كرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌كرد.

خانمي كه قصد ورود به فروشگاه را داشت، كمي مكث كرد و نگاهي به پسرك كه محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌كه يك جفت كفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرك برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، كفش‌ها را به ‌او داد.پسرك  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يكي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم كه با خدا نسبتي داريد!

 

 

 خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت


برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 177885
تعداد نوشته ها : 340
تعداد نظرات : 391
Rss